تبليغاتX
درست در ساعت 5 عصر بود

درست در ساعت 5 عصر بود

شايد هنر

خدا خیرش بده،داشتم از گرسنگی می مردم ، یک هفته بود چیزی نخورده بودم، گشنه بودم و منتظر، صدای ضعیف وز وزی هم نمی اومد،دیروز خسته اومد تو اتاق ، کار خدا بود انگار ،از خوشحالی تا اونور اتاق رفتم و برگشتم،بدتر از همه این بود که تمام این هفته پنجره رو بسته بود و رفته بود، دست من به هیچ جا بند نبود،یکراست رفت سراغ سررسید و صفحه امروز رو آورد و توش یه چیزی نوشت،خدا خیرش بده که بالاخره اومد و یادش اومد که من هم اینجا هستم،چیزی بهش نگفتم ، حتی نزدیکش هم نشدم ،وقتی سر رسید و بست آروم روی تخت دراز کشید، معلوم بود ناراحته، اما بدتر از من توی این مدت یک هفته که نبود ، رفت و نجره رو باز کرد ، از خوشحالی می خواستم بپرم اما ترسیدم ، تمام پنجره رو باز کرد و نسیم خنکی ریخت توی اتاق و من کمی بالا و پایین شدم و نیشم باز شد ، خدایا شکرت داشتم از گرسنگی می مردم ، انگار خدا به دلش انداخته بود که باید بیاد و پنجره رو باز کنه ، دوباره از اتاق رفت بیرون و من نشستم و چشم دوختم بیرون ، درختها آروم تکون می خوردن و من گشنه تر می شدم ، چشمهام دو دو می زد ، حتی صدای ضعیفی هم نمی اومد ، محو بیرون بودم که دوباره برگشت به اتاق ، یه کاسه آب دستش بود و ازش بخار بلند می شد ، یه چیزی بیرون رد شد اما داخل نیومد و من دوباره منتظر شدم ، فکر کردم مثل همیشه می خواد سازش رو تمیز کنه ، دست کرد توی کشوی میز و یه بسته کوچیک رو بیرون آورد ، صحنه بدی روی جلد بسته بود، یه تیغ تیز کمر یه تمساح رو بریده بود ، من کمی جابجا شدم ، گرسنگی بیشتر فشار می آورد ، بیرون هم که خبری نبود، تیغ رو از توی بسته درآورد و به عکسی که روی میز بغل تختش بود و من هیچوقت نفهمیدم کی بود انداخت و اون رو کشید محکم روی مچش ، خون بیرون زدو ریخت روی پاهاش ، خدا خیرش بده ،این همه گذشت ندیده بودم ، من گرسنه بودم و اون نگران ، دستش رو گذاشت توی کاسه آب گرم و خون بیشتر فوران کرد،آروم خوابید روی تخت و لبخندی زد، خوشحال بود ، منم خوشحال بودم از داشتن همچین دوستی، کم کم چشماش رو بست ، من دوباره بیرون رو نگاه کردم ، یکدفعه صدایی اومد ، یه وز وز قشنگ ، یه مگس اومد تو ، رفت مستقیم به سمت کاسه آب گرم ، فوران خون می خواست بخوره بهش اما اون جاخالی داد و پرواز کرد به سمت بالا، اومد و اومد من گشنه تر می شدم ، یکدفعه چسبید به تاری که یکهفته پیش تنیده بودم و مرتب ترمیمش می کردم ، حال خودم رو نفهمیدم ، رفتم جلو و نیشم رو توی بدنش فرو کردم،الان که دارم با شما گپ می زنم حدود ۱۲ مگس خوردم و ۱۵ مگس دیگه و ۸ تا زنبور انبار کردم برای بعدا، خدا خیرش بده به دادم رسید و الا از گرسنگی مرده بودم ، حالا آروم خوابیده و بی حرکت ، دیگه خون فوران نمی کنه ، من رو شرمنده این فداکاریش کرد ، صدای وز وزها داره همینجور بیشتر می شه،من هم داره کم کم خوابم می گیره،خدا کنه وقتی داره می ره پنجره رو ببنده ، صبح زود هوا سوز داره .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:49  توسط امير شفيعي  | 

نويسنده محمد چرم شير
بيست و نهم خرداد 1383
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 1:21  توسط امير شفيعي  | 

هميشه از يكجا شروع مي شود
بي خبر
و غافلگير كننده تر آنكه
تو درست ميان يك صفحه سفيد ايستاده باشي
با قلمي به بلندي قدت
و با چشماني بهت زده
كلمه‌اي را ببيني
كه باسرعت به سمت تو مي آيد
و تو را ياراي نوشتن نيست
و باز بغض كرده و صورت خيس
شب را بخواب مي روي
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 23:5  توسط امير شفيعي  | 

شايد گير همين دوتا تاس باشه . اگه روي پنج و شش وايستاده بود من الان اينجا نبودم . يه كم ديگه اون تاس چپي بيشتر تاب مي خورد الان درست مي شد . من اول توي دستم ها كردم تا عرق نداشته باشه . حسابي هم تمركز كردم . اما لعنت به ساعت بد . وقتي نخواد بچرخه نمي چرخه . ساعت رو نمي گم ، تاس رو مي گم . فقط يه پنج و شش كافي بود تا من الان اينجا نباشم . يادمه وقتي دستم رو باز كردم تا تاس ها رو بريزم چشمام رو بستم . شايد مي بايست نگاشون مي كردم . شايد اونا هم داشتن من رو نگاه مي كردن . دلم يهو ريخت و چشمام رو كه باز كردم ديدم اينجام . جاي سوراخ هاي مزخرف اين روي تاس ها اگه پنج و شش نقش بسته بود مگه چي مي شد ؟ هيچي . لااقل ديگه من اينجا نبودم .........
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:30  توسط امير شفيعي  |