خدا خیرش بده،داشتم از گرسنگی می مردم ، یک هفته بود چیزی نخورده بودم، گشنه بودم و منتظر، صدای ضعیف وز وزی هم نمی اومد،دیروز خسته اومد تو اتاق ، کار خدا بود انگار ،از خوشحالی تا اونور اتاق رفتم و برگشتم،بدتر از همه این بود که تمام این هفته پنجره رو بسته بود و رفته بود، دست من به هیچ جا بند نبود،یکراست رفت سراغ سررسید و صفحه امروز رو آورد و توش یه چیزی نوشت،خدا خیرش بده که بالاخره اومد و یادش اومد که من هم اینجا هستم،چیزی بهش نگفتم ، حتی نزدیکش هم نشدم ،وقتی سر رسید و بست آروم روی تخت دراز کشید، معلوم بود ناراحته، اما بدتر از من توی این مدت یک هفته که نبود ، رفت و نجره رو باز کرد ، از خوشحالی می خواستم بپرم اما ترسیدم ، تمام پنجره رو باز کرد و نسیم خنکی ریخت توی اتاق و من کمی بالا و پایین شدم و نیشم باز شد ، خدایا شکرت داشتم از گرسنگی می مردم ، انگار خدا به دلش انداخته بود که باید بیاد و پنجره رو باز کنه ، دوباره از اتاق رفت بیرون و من نشستم و چشم دوختم بیرون ، درختها آروم تکون می خوردن و من گشنه تر می شدم ، چشمهام دو دو می زد ، حتی صدای ضعیفی هم نمی اومد ، محو بیرون بودم که دوباره برگشت به اتاق ، یه کاسه آب دستش بود و ازش بخار بلند می شد ، یه چیزی بیرون رد شد اما داخل نیومد و من دوباره منتظر شدم ، فکر کردم مثل همیشه می خواد سازش رو تمیز کنه ، دست کرد توی کشوی میز و یه بسته کوچیک رو بیرون آورد ، صحنه بدی روی جلد بسته بود، یه تیغ تیز کمر یه تمساح رو بریده بود ، من کمی جابجا شدم ، گرسنگی بیشتر فشار می آورد ، بیرون هم که خبری نبود، تیغ رو از توی بسته درآورد و به عکسی که روی میز بغل تختش بود و من هیچوقت نفهمیدم کی بود انداخت و اون رو کشید محکم روی مچش ، خون بیرون زدو ریخت روی پاهاش ، خدا خیرش بده ،این همه گذشت ندیده بودم ، من گرسنه بودم و اون نگران ، دستش رو گذاشت توی کاسه آب گرم و خون بیشتر فوران کرد،آروم خوابید روی تخت و لبخندی زد، خوشحال بود ، منم خوشحال بودم از داشتن همچین دوستی، کم کم چشماش رو بست ، من دوباره بیرون رو نگاه کردم ، یکدفعه صدایی اومد ، یه وز وز قشنگ ، یه مگس اومد تو ، رفت مستقیم به سمت کاسه آب گرم ، فوران خون می خواست بخوره بهش اما اون جاخالی داد و پرواز کرد به سمت بالا، اومد و اومد من گشنه تر می شدم ، یکدفعه چسبید به تاری که یکهفته پیش تنیده بودم و مرتب ترمیمش می کردم ، حال خودم رو نفهمیدم ، رفتم جلو و نیشم رو توی بدنش فرو کردم،الان که دارم با شما گپ می زنم حدود ۱۲ مگس خوردم و ۱۵ مگس دیگه و ۸ تا زنبور انبار کردم برای بعدا، خدا خیرش بده به دادم رسید و الا از گرسنگی مرده بودم ، حالا آروم خوابیده و بی حرکت ، دیگه خون فوران نمی کنه ، من رو شرمنده این فداکاریش کرد ، صدای وز وزها داره همینجور بیشتر می شه،من هم داره کم کم خوابم می گیره،خدا کنه وقتی داره می ره پنجره رو ببنده ، صبح زود هوا سوز داره .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:49  توسط امير شفيعي
|
